راهی ناپیموده را آغاز کن و از خود راهی به جای بگذار
استرس...یا شاید حسی عجیب تر از آن.... می آید آرام...مرا تکان می دهد ... هی خودم را محکم می گیرم...سرم را بالا می گیرم... لباس های سفیدم را برای بار چندم می پوشم... به صورتم نگاه می کنم ... خوشحالم در اولین روزهای سال می روم خانه خدا.... می شوم مسافر قبله... "امیدوارم دستان سبزم را که به سمت سپهر یزدان به امید عفو و حلالیت بلند کرده ام نوری افکند بر دل شما عزیزان تا دعاهایتان بدرقه راهم باد که هم حق الله را به جا آورده باشم هم حق الناس....." راستی..... سال نوتون مبارک!!! جبهه... جنگ... آنجا وصف کردنی نیست... باید دید... وما چقدر نمی دانیم.... منم... ها نکن... پاک نمی شوم.... واین بار شاید دیگر دروغ نمی گفت.صورتش را از نگاهی دزدید دستش را توی کیفش برد برق چیزی چشمانش را ترساند.روسری آبی گلدارش را کمی جلو آورد و با دستمال صورتی عرق روی پیشانی و پشت لبش را پاک کرد.قدم هایش کمی تندتر شد.کودکی که در بغلش بود یکی دو ساله به نظر می رسید.شاید هم سه ساله!نمی دانم. از خیابان که می گذشت جز صدای کفش او و گهگاه گریه کودک چیزی به گوش نمی رسید.آستین مانتو مشکی اش را کمی بالا زد.ساعت دو بعد از ظهر را نشان داد.روسری اش را تا روی چشم هایش جلو آورد.آفتاب اشکش را در آورده بود.زیر روسری دنیا چقدر... ساعت دو بعدازظهر.کوچه شلوغ نبود.جز صدای اسکیت او و گهگاه خنده پسری جوان چیزی به گوش نمی رسید.ناگهان چشم هایی گشادتر از همیشه آنها راپاییدند.دختر جوان دستش را توی کیفش فرو برد .سرش درد می کرد برای دردسر!لیزر را درست گرفت جلوی چشم ...چشم سفید. کودک بین راه خوابش برده بود.آب دهانش روسری او را کمی خیس و لکه دار کرده بود.شاید هم بالا آورده بود.در خانه را بز کرد همه چیز مرتب بود و صدایی جز صدای یخچال آشپزخانه به گوش نمی رسید.کودک را داخل اتاقی روی زمین خواباند.روسری اش را که بیرون آورد به موهایش خیره شد آهی کشید حیف را در ادامه گفت.شاید یاد آن روز افتاده بود که... جلوی آینه ایستاد چشم هایش را تا جایی که می توانست باز کرد .به ماهی گوشه آکواریوم نگاهی انداخت .لیزر را درست گرفتد جلوی چشمانش .اشک از چشمانش سرازسر شد.رو به آینه تف کرد.با صدای گریه کودک .انگار کودک خودش را خیس کرده بود.کهنه زیر پای کودک را عوض می کرد ناگهان چشم هایی را ید که روی تخت جای شوهرش...به ساعت نگاه کرد هنوز ساعت دو بود از جایش بلند شد به طرف تختش.ناگهان چشم ها باز شد.کمی عقب آمد.چشم ها را با دو دستش گرفت.آنها را با پارچه ای مشکی بست. در حیاط را باز کرد .چشم ها را پرت کرد داخل کوچه صدایی بلند...واین بار توی کوچه پر بود از چشم هایی که او را می پاییدند.عقب عقب راه می رفت.در حیاط را محکم بست.وارد خانه شد. به مادر سلامی داد.همه چیز مرتب بود.جز صدای اخبار نیمروزی چیزی به گوش نمی رسید.از بالای عینک نگاهی به مادر انداخت.مادر تلویزیون را خاموش کرد."امشب همه چیز تموم میشه"چیزی نگفت.مادر در حالی که اتاق را ترک می کرد گفت "برو دوش بگیر"چشم های درشتش را ریز کرد و بدون توجه به اشک دور چشم دختر و عرق روی بینی اش گفت "امشب همه چیز تموم میشه" به طرف اتاق رفت کودک نبود اما صدای گریه... احساس کرد زیر پایش چیزی تکان می خورد .کف پایش خیس خیس بود.به کف پایش نگاه کرد .دیگر عقب عقب نرفت.جلوی آینه خواست خودش را ببیند اما... عصر یک روز زمستانی درحالی که هنوز هوا ناجوانمردانه سرد نیست در کانون غدیر با آنهایی بودم که لابه لای شوقشان برای نوشتن و شرکت در انجمن ...در میان نوشته هایشان خودم را می دیدم! همان دختر دبیرستانی که درست مثل همین دانش آموزان فکرش انجمن بود و انجمن... حالا که که ۵ سال از ان روزها می گذرد دختر دبیرستانی شده دانشجوی ترم ۳تربیت معلم... هنوز می نویسد اما در جستجوی چیزی که شوق نوشتنش را کم کرد...یا شاید تلنگری که کم رنگ شد ... می داند فکر کردن به این چیزها فایده ای ندارد!پس به خودش قول داد حرفه ای بنویسد و مطالعه یادش نرود... منتظر آثار جدید من باشید ! من هم منتظر همراهی گرم شما... پدرم توپ بازی دوست ندارد ! لکه ی قاب هر روز بزرگتر میشود وگشادی چشم مادر هم! من می چرخیدم دورش ... صدای پدر دوباره مرا به خود آوردیا شاید صدای ویلچر قدیمی. شانه هایش را می مالم بردهانش قفل زدند این را مادر می گوید . می لرزد مادر اسمش را گذاشته پس لرزه. دستانش را میگیرم گویی اشکهایم پاک نمی شود و پدر هم! بی خیال می شویم می خندیم می خندیم انگار باز هم سوم خرداد باشد. دستان من پدر روی ویلچر را می چرخاند دورحیاط دور حوض پر از ماهی قرمز قرمز قرمز ... می چرخاند پدر می چرخد چرخ چرخ عباسی ابوالفضلی زهرایی حسینی خدایی ... مادر می آید نه صدای مادر .دستانم به قلب پدر نزدیک می شود تندتر تندتر می زند می گوید بچرخیم بچرخیم بچرخیم. می چرخیم خدا ما را نمی اندازد... موهای پدر را شانه می زنم مادر می گوید همیشه تقصیر شامپو نیست . پدر می خندد آنقدر که اشکهایش می آید بیرون میرود توی باغچه مان. دستهای پدر تند تند بالا می رود مادر می گوید دکلمه می کند . و من هنوز نمی دانم دکلمه یعنی چه؟ لباس هایش برایش تنگ شده پاره میشود. روی خاک های باغچه پدر می افتد می روم پشت سرش تا دست بچه همسایه نرسد به من ! پدرم توپ بازی را دوست ندارد گوشهایش با صدای سوت درد می گیرد . گردنم را بالا می گیرم صدای شکستن چیزی آن را می چرخاند .مادرم دکلمه می کند؟ قاب افتاد شکست خون میچکد! دستان سالم مادر پشت شیشه کوبیده می شود. سرم را بالا می گیرم سنگرم نفس می کشد می لرزد میخندد اشکهایش... بغلم می کند. می رویم با هم . بچه همسایه می دود . عقب عقب راه می رود. می خندیم می خندیم ها ها ها هو هو هو لا الله الا هو صدای زنگ حیاط می چرخد توی گوشمان! پدر فریاد می زند زیر زمین زیرزمین... مادر گریه می کند اشکهایش اما ... مرا می گذارد پایین. در را باز می کنم آقایی با صورت کشیده به بالا چشمان درشت مشکی و ریش های جو گندمی ویلچر را از عقب ماشین سفید بیرون می آورد. پدر زود می نشیند روی ویلچر . از جلوی در با تشویق مادر می رود سر کوچه می رود می رود ... پدر از مانع می پرد از جاده اصلی هم رد می شود خاکی فرقی نمی کند. پدر سرش را بالا می گیرد می رود می رود مادر آش می پزد می خورم دهانم می سوزد یا شاید قلبم . سرعت پدر بیشتر می شود . ربان سبز را پاره می کند برایش صلوات می فرستند . اما مدال نقره بر گردنش... به خدا پدرم اول شد! تصویر بردار هی می رود روی صورت پدر... نزدیکتر ... مادر می گوید عزیزم پنجشنبه است پدر منتظر ماست... شاید اگر بگویم و دوباره من زهرا نصرتی تصمیم گرفت بخندی !اما قضیه فرق می کند باورت نمیشود خوب تقصیر توست کمی خوش بین باش من اومدم... 


![]()
![]()
![]()
هر روز که فاصله ام با روز رفتنم کمتر می شود....
نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت
23:1 توسط زهرا نصرتی| |
جنوب....
نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت
20:49 توسط زهرا نصرتی| |
آیینه نیست رو به رویت....
نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت
14:32 توسط زهرا نصرتی| |
خاکستر سفید...
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت
20:42 توسط زهرا نصرتی| |
امروز ...
نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت
11:43 توسط زهرا نصرتی| |
نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت
10:2 توسط زهرا نصرتی| |
بخدا اینبار کاملا جدی است نه برای سرگرمی!
نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت
11:56 توسط زهرا نصرتی| |


